تبليغاتX
...که عشق آسان نمود اول

...که عشق آسان نمود اول
 
امروز خبری شنیدم که هم بسیار تعجب آور بود و هم بسیار ناراحت کننده .

یه نفری که من همیشه حامیش بودم امروز خودش رو خراب کرد و کاری کرد که نه تنها حمایت من بلکه حمایت بسیاری از مردم ایران رو از دست بده

گلشیفته فراهانی امروز کاری کرد که نه فقط مغایر شان اسلامیش بود بلکه اصل ایرانی بودنش رو هم زیر سوال برد

روی سخنم امشب با تو گلشیفته

ما هم از این وضع ناراضیم ما هم خفه شده ی این خفقانیم ما هم موافق اعتراض به روش های مختلفیم اما هر چیز اصولی داره  این رسم اعتراض نیست

دلیلی که تو امروز برای حرکت ناشایست خودت اوردی برای هیچ کس قابل قبول نیست

تا دیروز توی ایران همه  از تو به عنوان یه هنرمند مردمی که به دلیل فشار خفقان از ایران رفته یاد میکردند اما امروز... من کسی رو ندیدم که از این کار تو تشکر کنه

و یه هشدار بهت میدم هیچ وقت سعی نکن خودت رو با کسایی مثل ندا هدا صانع... و حتی استاد شجریان مقایسه کنی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم بهمن 1390 توسط صالح
هر شب توی یکی از شبکه های ماهواره ای سریالی پخش میشه به نام ازل . یکی از شخصیت های این سریال ترکیه ای به اسم رامیز همیشه سعی داره جملات زیبا و پر معنا بگه دیشب یه سوال پرسید که خیلی برام جالب بود .در عین حال خیلی هم مشغولم کرد . سوال این بود:

اگه یه نفر رو که دوست داری دیگه نبینی سخت تر یا برای آخرین بار ببینی ؟

وقتی که قرار باشه دیگه نبینیش همش پیش خودت میگی ای کاش میشد یک بار دیگه فقط یک بار برای آخرین بار می دیدیش اما غافلی از این که دیدار آخر بار ها از هرگز ندیدن سخت تر و قتی که بدونی اون دیدار آخریشه

کلمه آخرین امید رو از آدم میگیره و زندگی بی امید...

آره به نظر من برای آخرین بار دیدن سخت تر خیلی سخت
نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم دی 1390 توسط صالح
آدم بعضی وقتا چیزایی میبینه که باورش میشه خوشبخت ترینه و اونوقته که خدا رو برای داشته ها و نداشته هاش شکر میکنه. این خوبه خیلی هم خوبه اما دلیل نمیشه که ادم دست از تلاش برای به دست آوردن نداشته ها دست بکشه

شاید یه نفر به نون شبش محتاج باشه ولی من که نباید نون نخورم شاید یه نفر مریض باشه من که نباید از سلامتیم محافظت نکنم شاید یه نفر کلی بد بختی داشته باشه من که نباید به خاطر اون دست از زندگی بکشم و به وضعیت نه چندان خوب خودم رضایت بدم

درسته که بعضی از ملتها از ما بیچاره ترند درسته که رهبر کره دیکتاتور بزرگیه درسته که توی کوبا نمی شه ماشین خرید درسته که توی سومالی مردم گشنه اند درسته که توی افقانستان امنیت نیست و....

اما همه ی اینا دلیلی بر خوبی شرایط ما نمیشه . ما برای بزرگ شدن باید خودمون رو با بزرگا مقایسه کنیم .

تا زمانی که افتخار ما قدرت اول در خاور میانه بودن باشه ما نمی تونیم پامون رو از خاور میانه فراتر بزاریم

ملت حواستون کجاست ؟؟؟.....

کوروش بزرگ مرد جهان داره مارو نگاه می کنه .من که روی نگاه کردن بهش رو ندارم...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هشتم دی 1390 توسط صالح
میدونم معمولا کسی سراغ ادامه مطلب نمیزه ولی چاره ای نداشتم باید این پست رو توی ادامه مطلب می گفتم .

یه ایمیل برام اومد دلم نیمد که شما نخونیدش جالب و مفید با عنوان بالا.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 توسط صالح
امروز صبح که طبق معمول داشتم رادیو گوش می کردم(رادیو رو خیلی دوست دارم)مضوع برنامه رادیو جوان به نطرم جالب اومد هرچی کردم که زنگ بزنم و یک جمله بگم نشد و بعد با خودم گفتم توی وبلاگم می گم نه یه جمله که صد جمله.

مضوع این بود حقیقت با واقعیت چه فرقی با هم دارند؟

به نظر من حقیقت جیزیه که باید دنبالش گشت و گاهی هم اون رو ساخت . حقیقت به دست اوردنیه اما واقعیت چیزیه که بخوایم یا نه هست که اگه باورش کردیم اونوقت راحت تر می تونیم به حقیقت برسبم اما ما در به وجود اومدنش دخیل نیستیم چرا که واقعیت مثل آش کشک خالست.

و اما در مورد این که میگند حقیقت همیشه تلخه . من اصلا قبولش ندارم . همونجور که گفتم حقیقت رو میشه ساخت پس دست خودمونه که اون رو شیرین بسازیم یا تلخ.من حقیقت های شیرین زیادی دیدم

امید وارم حقیقتاتون همیشه شیرین باشه


نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم آذر 1390 توسط صالح
میخوام عوض بشم اما نمی دونم چجوری میخوام تغییر کنم اما نمی دونم چه تغییری می خوام یکی دیگه باشم اما نمی دونم کی

خودم رو سر  گرم کردم به ورزش و اسب اصلا حال درس خوندن ندارم آخر ترم نزدیک و من به مشروطی نزدیکتر

این طرز زندگی نیست این اصلا زندگی نیست

قبلا دوستایی داشتم که برام کامنت میذاشتند و راهنماییم می کردند اونا هم دیگه نیستند


نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم آذر 1390 توسط صالح
خوشا اون روز ها که این وب هر شب آپ می شد.

هر شب یه بهونه بود واسه نوشتن واسه گفتن .

خوشا اون روزها که خونده می شد چیزی که اینجا نوشته می شد و یادشون به خیر دوستایی که نوشته هاشون پای ثابت نظراتم بود .

می خوام سعی کنم برگردم به اون روزها اگر بتونم


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم آذر 1390 توسط صالح
چه شرایظه بدی دارم انقدر مغزم درگیر چیزای بی هودست که دیگه دارم دیونه می شم از مسائل پیچیده دانشگاه گرفته تا مشکلات روز مره و مسائلی که یه دیلایلی نمیتونم اینجا بیان کنم

دیگه حتی نوشتن هم آرومم نمی کنه


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 توسط صالح
تا حالا شده یه حرف رو برای مدت زیادی تو دلت نگه داری. می خوای بگی ها ولی دو تا عامل  نمی زاره حرف بزنی یکی نبود گوش شنیدن . یکی ترس از مورد قبول نگرفتن حرف .اونوقت وقتی کلی با خودت کلانجار می ری که بابا بزن حرف و راحت کن خودت رو .آخرش تصمیم به گفتن می گیری . تصمیم خوبیه اما باید قبلش گوش پیدا کنی .بعد از کلی جستجو یه گوش پیدامیکنی پیش خودت فکر می کنی بهترین گوشه . فکر می کنی همه ی جوانب رو در نظر گرفتی . اما... وقتی زبون باز می کنی و حرف می زنی اولش خوشحالی به ربع حرفات که رسیدی شک می کنی . آیا واقعا این بهترین گوش بود؟به نیمه ی حرف که میرسی باز شک می کنی البته این بار به حرف های خودت که آیا واقعا گفتنی بود ؟ حرفت رو به آخر نرسیده قطع می کنی . حالا باید حرف رو یه جوری جمع کنی که گوش فکر کنه حرف تموم شد.بعد از این که حرف مثلا تموم شد حالابه فکر این میفتی که چه جوری حرف رو از اون گوش بیرون کنی . اما دیگه کار از کار گذشته چراکه حالا گوش خودش زبون شده و حرف با توان صد به گوشای دیگه رسیده....

نتیجه: حواست به حرف زدنت باشه هر حرفی واسه گفتن و هر گوشی واسه شنیدن نیست

نظر شما چیه ؟


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 توسط صالح
سلام بدون حاشیه و خلاصه می گم نتونستم و شیراز نموندم و الان اصفهانم مشغول به تحصیل در دانشگاه آزاد مهندسی صنایع همون رشته ای که می خواستم
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 توسط صالح
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگ